در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."
نوشته شده توسط ...!؟ در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.
جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس
همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان
در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی
جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»
مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید.
قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها
بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با
نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که
قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت
را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»
پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو
عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را
به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی
از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها
مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور
عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من
نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که
داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در
انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت
پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم
کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای
زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد.
دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
نوشته شده توسط ...!؟ در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که
کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم
که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو
بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید
.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم.
من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته
بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم
اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه
اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من
باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره
که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی
باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو
نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون
نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول
داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با
هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم .
جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم.
تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون
کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون
مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب
خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی
باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو
نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف
دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که
درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی
نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت
من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش
گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین
داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی
باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا
داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با
مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من
باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از
اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط
داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی
هستم .......علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو
داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران
تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه
دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون
نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما
اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من
می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای
من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........
نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش
دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از
هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف
مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!
حالا من چه بگم به .....
نوشته شده توسط ...!؟ در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 9:24 موضوع | لینک ثابت
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری
بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او
می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی
مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف
صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰
سلام
فک نکنم لازم به توضیح باشه ولی...
من احتیاج داشتم واسه کامل کردن پوروژم یه وبلاگ با این مشخصات (تاریخ ثبت و تعداد
مطالب) داشته باشم...
واسه همین به ناچار اینجا رو هک کردم تا بتونم به کارام برسم از این بابتم از صاحب اینجا
واقعا معذرت می خوام
البته اینم بگم که بعد از انجام کارم حتما بهش پسش می دم...
به اجبار باید همون مطالب قبلی رو دنبال کنم... خوشحال می شم با نظراتون درصد قبولیم رو
بیشتر کنین
...LuCifeR...
نوشته شده توسط ...!؟ در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 11:25 موضوع | لینک ثابت

هوايم ابريست گويى كه غبار دورى تو سراسر و جودم را فرا گرفته وابر چشمانم هواى گريه دارد نم نم
اشك بر روى صفحه ى كاغذ فرو مى ريزد وقلبم ازرنج و دورى تو حكايت مى كند انگار كه تمامى غمها به
سويم پرواز مى كنند ديگر نيستى تا پنجره ى چشمانم را به رويت بگشايم .ديگر نيستى تابرايم تبسم
كنى ومن از لبخند شيرينت قصه شادى را نظاره كنم اى سروپا همه خوبى به تو مي انديشم...
گامهاى نرسيدن، فرصتى نمانده . پاهايم خسته است . بايد رفت .بايد رها شد از حصار تنهايى و اين
جسارت مرده . نميدانم چگونه اين چراها در مقابل ديدگانم ريلى به امتداد تمام زندگى ساخته اند؟
شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه ى ذهن كابوس زده ام دفن ميكنم و با بقچه ى خا كسترى خاطراتم
راهى شهر رويايى خيال ميشوم واز جاده ى پر از ابهام و ترديد ميگذرم . گامهاى لرزانم سكوت شب را
ميشكنندو من در برهوت تنهايى خويش به شمارش گامهايم ميپردازم...
سلام عزيزان...
دلمان براى همگان تنگ شده بود... ولى خوب چه مى توان كرد روزگار است ديگر![]()
راستش را بخواهيد در اين مدت اتفاقات زيادى برايمان رخ داد، هم خوب درش بود هم بد...
اتفاقات بد را نمى توانم بگويم زيرا حالتان گرفته مى شود، اما اتفاقات خوب...
ولشكن آنها را نيز
نمى گويم... با گفتنشان تنها ياد خاطرات شيرينى كه ديگر هرگز دستم به آنها نمى رسد را زنده مى كنم
...
تنها درسى كه از روز هاى گذشته نسيبمان شد:
از كسى كه دوستش دارى ساده دست مكش
. شايد ديگر هيچ كس را مثل او دوست نداشته باشى و از
كسى هم كه دوستت دارد بى تفاوت عبور مكن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ كس تو را مثل او دوست
نداشته باشد!

روزى دروغ به حقيقت گفت : ميل دارى باهم به دريا برويم و شنا كنيم ، حقيقت ساده لوح
پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتى به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در
آورد . دروغ حيله گر لبا سهاى او راپوشيد و رفت . از آن روز همیشه حقيقت عريان و زشت است،
اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهرى آراسته نمايان مى شود!
عفاف گفت : مرا با برگ زيتون مستور داريد . وقاحت گفت : مرا با نشانها و امتيازات بياراييد . نيرنگ
گفت: مرا به جام اخلاص و صميميت ملبس نماييد . شرارت گفت : مرا با لباس نيكى و صلاح بپوشانید.
خيانت گفت : تاج امانت برسر من بگذاريد . استبداد گفت : صورت آزادى را برچهره من نقش كنيد . تكبر
گفت: مرا به زيور تواضع بياراييد . حقيقت گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من مبنديد زيرا من هيچ
گاه از برهنگى خود شرمسار نيستم...
***************************************
راستش روم نمى شه بگم سال نو مبارك ![]()
ياعلى...
نوشته شده توسط ...!؟ در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
به نام خالق تو...
سلام سلام به همه دوستای گلمون...
بازم اومدممممممممممممممم...((مجید))
اطلاعیه:
((آِقا میعاد فرمودند:از همه دوستای گلمون عذر خواهی می کنه بابت اعلام نکردن آپش))
حقیقتش این روزا حال و روز خوشی نداره...شما هم که اینقدر گلین که بخشیدینش...
خووووووووب بریم سر اصل مطلب اینم مطالب من...امیدوارم حال کنین:
*****************************
**************************************
داستانک:
یه روز یه آقا قورباغه شنیده بود که پشت کوه بلند یه برکه ایه که به برکه آرزوها مشهوره...و هر وقت سنگی رو توش ببندازی و آرزو کنی آرزوت برآورده میشه...آقا قورباغه قصه ما هم که کنجکاو شده بود تصمیم گرفت که هر جوری شده خودشو برسونه به اون برکه...با هر زحمتی بود خودشو رسون به اون برکه...تا رسید یه سنگ برداشتو انداخت توی برکه و آرزو کرد بارون بیاد همچین...بارون اومد همچین...آقا قورباغه دوباره یه سنگ برداشتو انداخت توی برکه این بار آرزو کرد که اونجا پر از پشه های چاق و چله بشه آخه خیلی گرسنش بود...برکه پر از پشه های چاق و چله شد...کمی گذشت و آقا قورباغه یه سنگ دیگه برداشت و انداخت توی برکه آخه هنوز آرزو داشت...تا اومد آرزو کنه از پشت بوته ها یه مار بزرگ اومد بیرون و آقا قورباغه رو بلعید((آخه آقا قورباغه هیچ وقت با خودش فکر نکرده بود اونجا برکه آرزوهاست...و کف این برکه پر از سنگ آرزوست...))
*****************************
***************************************
یه جمله:
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و هر کس چنین لیاقتی دارد هرگز باعث اشک ریختن تو نمی شود
گابریل گارسیا
*********************************
************************************
یه سوال:
((اگه یه بوم سفید داشتی دوست داشتی چه رنگایی رو روش بکشی؟؟...چرا؟؟))
*********************************
***********************************
اینم از عکس:

دوستتون داریم...با بای
نوشته شده توسط ...!؟ در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايست
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايست
مرا در اوج مىخواهی، تماشا كن تماشا كن
دروغى بودم از ديروز، مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتى من نمى گريد به حال ما
همه از من گريزانند توهم بگذراز اين تنها
فقط اسمى به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خاليست، قلم خوشكيده در دستم
گره افتاد در كارم، به خود كرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن چه راهى يش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند، گمان كردم كه همدردند
شگفتا از عزيزانى كه هم آواز من بودند
به سوى اوج ويرانى خود پرواز من بودند
بجز در خود فرو رفتن چه راهی پيش رو دارم ؟!...
سلام...
میعادم ولی...
ولی نه دیگه اون میعاد قبلی...
راستش توضیحی ندارم که بدم... شاید بتونیداز بعضی دوستان بپرسید چرا ...
البته از اون بعضیها هم بعضیهاشون نمیدونن چرا...
خلاصه اینکه احتمال داره من دیگه ننویسم... (مجید مینویسه)
هیچی معلوم نیست... فقط خدا کنه با خبر بدی تموم نشه...
مواظب خودتون باشین دوستان...
یا حق...
نوشته شده توسط ...!؟ در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستان خوبمون...
بازم جدید آپوندیم که این بار نوبت منه((مجید))
بچه ها این شعر رو که خودم گفتم دوست دارم یکم در موردش فکر کنید بعد نظراتتون رو برام بگین
ممنون
((راستی یه مسابقه هم هست که می خوام اگر شما این شعر رو پسندیدی اونو توی مسابقه
بذارم...پس نظرتون از همیشه واسه من مهمتره...ممنون
*********************************************
*******************************
صدا کنین"صدا کنین
ماه شبو بیدار کنین
ستاره رو برقصونین
قیامتی بپا کنین
تا حالا شده حباب بشی اسیر روی آب بشی
یا این که قاصدک بشی تو چنگ باد رها بشی
تا حالا شده که دستاتو بروی ابرا بزنی
از ته قلب عاشقت عشقتو فریاد بزنی
تا حالا شده یه پنجره به سمت عشق وا بکنی
قلبتو مهربون کنی بدی رو حاشا بکنی
یا این که دست گرمتو بدی به دست گرم عشق
با اون تو همسفر بشی بری به سمت سرنوشت
تا حالا شده تو سختیا چشماتو رو هم بذاری
رو هر چی غصه و غمه از ته دل پا بذاری
یا این که تو یه دشت یاس پر بشی از حس نیاز
حس نیاز به همنفس رها بشی از این قفس
تا حالا شده نقابتو گم بکنی خودت رو پیدا بکنی
دو رنگی رو جا بذاری از اول آغاز بکنی
تا حالا شده این نباشی"اون نباشی...
با قلب گمشده ات یکم یه رنگ و بی ریا باشی
فقط می خوام اینو بگم...
تا حالا شده خودت باشی...
ساده باشی"رها باشی...
فقط خود خودت باشی
تا حال شده خودت باشی...؟؟؟

نوشته شده توسط ...!؟ در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت
زندگی شاید یک خیابان دراز است
ـ که هرروز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی ست که مردی با آن
ـ خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلی ست که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد و به رهگذری دیگر
ـ با لبخندی بی معنی می گوید:
"صبح بخیر"
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی است
که نگاه من، در نی نی چشمان تو
ـ خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه
ـ وبا دریافت ظلمت خواهم آمیخت
آه...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من ، آسمانی ست که آویختن پرده ای،
ـ آن را از من می گیرد...
نوشته شده توسط ...!؟ در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستان...
خیلی خیلی وقتتونو نمی گیرم فقط میخوام به این سوالم کمی فکر کنی و اگه ممکنه تو نظراتت جوابتو بنویسی
ممنون...
و سوال...
((اگه یه روز عزیزترین شخص زندگیت بخوات ترکت کنه
چی ازش به یادگار بر می داری؟؟؟))
![]()
نوشته شده توسط ...!؟ در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

رها میشم یه روزی... رها از این جدایی... محکوم به تنها بودن... با اوج بی صدای...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY